دیتا ضمیمه راه نجات ویژه کامپیوتر   خانواده امروز ضمیمه راه نجات برای بانوان   جوانه‌ها ضمیمه راه نجات برای کودکان و نوجوانان   اشپلاق ضمیمه ورزشی راه نجات

‌‌‌‌‌‌‌‌دو‌شنبه 1 دلو 1384 21 محرم‌الحرام 1427 20 February 2006

صفحه اصلي

.

کربلا

اميري

ايگ د كربلا دشگتيگ
تاته وايم!
وليگ نؤيگدليگ نه؟
وليگ سوحگيگدليگ نه؟
داستا په غيگإه كيگ چيگ
پاكو مظلومو سرو
مركگته خندا كوله
او پاكو ماشومو چيغو
اها ها ها كوله
هلته چيگ تگول جهان كيگ
د ويرناره خپره وه
ونو ژؤل، بوتگو ژؤل
كانگو ژؤل
ملايكه وو انسانانو ژؤل
مرغانو اوشگكيگ پر هوا تويوي
لكه باران دليگوني پسرلي
اّيا ته نه پوهيگديگ؟
چيگ زما سينيگ ته
كوم نازولي زلمي
لكه نوژواندي
د سها ر كگلونه
لكه سپيگخگلي اّيتونه دنور
لكه اّسمان د شگكلا
لكه دستورو زؤونه
چيگ تورو زؤونوته سندري وايي
او روح ته رنكگ وركوي
او پري شگكلا او روي
اّيا ته نه پوهيگديگ؟
چيگ زما په غيگإه كيگ نن
د داسي نازولي
او سردار پيغمبر
چيگ تر معراجه
ور بللو خالق
د أيريگ مينيگ محبت له لاسه
او د هغه سردار
چيگ جماداتو ييگ ثناويله
او سلام ييگ كاوه
او د هر مومن او مسلمان په زؤوكيگ
لكه سپين لمر
دشنه اّسمان پرسينه
داسيگ حگلاكوله
اولا حگليگإي اوس هم
د داسيگ سردار
د زؤه تگوتگيگ
او نازولي لمسيان
په خپلو وينو كيگ
لامبو كوي
او خگشگي وروستي
د شهادت جامونه
د شرابي يزيد
د ظلم پر لاس
د تقدس او
د ازل له ساقي
اّيا ته نه پوهيگديگ؟
اّيا ته نه شرميگديگ؟


خليفه و ليلي

(حکايت‏هاي مثنوي)

خليفه که وصف عشق مجنون به ليلي را بسيار شنيده بود، روزي از ليلي پرسيد: «آيا آن که از عشق او مجنون، پريشان و گم راه گرديده تويي؟!»
گفت ليلي را خليفه کان تويي
کز تو مجنون شد پريشان وغوي
تو از ديگر خوبان افزون نيي
ليلي پاسخ داد: «آرام باش که تو مجنون نيستي و ديده‏ي مجنون نداري! که اگر مي‏بودي و مي‏داشتي، هر دو عالم براي تويي ارزش مي‏نمود! تو با خودي و مجنون بي‏خود.»
از دگر خوبان تو افزون نيستي
گفت خامش چون تو مجنون نيستي
ديده‏ي مجنون اگر بودي تو را
هر دو عالم بي‏خطر بودي تو را
بيداري در راه عشق ناپسند است و هر که بيدار است، در خواب است و بيداريش از خوابش بدتر.
هر که بيدار است او در خواب‏تر
هست بيدارش، از خوابش بتر
هر که در خواب است بيدارش به
مست غفلت عين هشياريش به
بدان و آگاه باش که چون جان ما به حق آگاه نمي‏باشد،
پس بيداري خود، ما را زنداني است تنگ و تاريک.
چون به حق بيدار نبود جان ما
هست بيداري چو در بندان ما


در اشک من

گلچين گيلاني

درياي هستي دم به دم
در چرخ و تاب و پيچ و خم
هان! اي دل بي‏تاب من!
پارو بزن! پارو بزن!
بشتاب! از اينجا دور شو!
در پيش تو: جاهاي نو
در پشت تو، جان که.
پارو بزن! پارو بزن!
دنبال يک دلدار نو
بشتاب، از اينجا دور شو!
از يار ديرين دل بکن!
پارو بزن! پارو بزن!
دوري ز يار نازنين؟
سخت است اين! سخت است اين!
اين است آئين زمين!
از دوريش در اشک من
پارو بزن! پارو بزن!


چشم

پژمان بختیاری

قطره‏اي آبم زچشمي اشکبار افتاده‏ام
پاره‏اي آهم به راهي بي‏قرار افتاده‏ام
آتشم، در خرمن آمال خويش افکنده‏ام
ناله‏ام، در دامن شب‏هاي تار افتاده‏ام
بوسه‏اي نشکفته‏ام، در موي او پيچيده‏ام
حسرتي بي‏حاصلم در پاي يار افتاده‏ام
اشک چشمم، آيت نوميدي‏ام، اي جان ولي
در رهت از ديده‏اي اميدوار افتاده‏ام
گر جواني مي‏کنم در عشق او عيبم مکن
برگ خشکم در گريبان بهار افتاده‏ام
مردم ار بي‏جوهرم بينند جاي شکوه نيست
تيغ تيزي بوده‏ام و اکنون زکار افتاده‏ام
سينه‏ام لبريز گوهر بود از درياي عشق
چون صدف با دست خالي بر کنار افتاده‏ام
کيستم من؟ چيستم من؟ خسته‏اي، ديوانه‏اي؟
ني غلط گفتم که از ديوانگان افسانه‏اي


دو رباعي

رباعيات عمر خيام

گر، مي نخوري طعنه مزن مستان را
بنياد مکن تو حيله و دستان را
تو غره بدان مشو که مي مينخوري
صد لقمه خوري که مي غلامست آن را
****

برخيز و بيا بتا براي دل ما
حل کن به جمال خويشتن مشکل ما
يک کوزه شراب تا به هم نوش کنيم
زان پيش که کوزه‏ها کنند از گل ما

.

       ----- Copyright © 2005 Rahenejat.com All right reserved ------