اشعار
(یکشنبه،
1385/2/17 ـ 4:30) |
د خیام رباعیات
ایام جوانیست شراب اولیتر
با روی نکو بادهی ناب اولیتر
این عالم فانی که خوابست و خیال
از باده در او مست و خراب اولیتر
حگوانی مزه كوی شرابو سره
له شگكلی مخ او می نابو سره
فانی عالم چی خوب و خيال غوندی دی
كی مست، خراب اوسه شرابو سره
سرمست به میخانه گذر کردم دوش
پیری دیدم مست و سبویی بر دوش
گفتم: که چرا نداری از یزدان شرم
گفت: که کریم است خدا باده بنوش
د شپی و لاؤم ميخانی ته و مه مست
پر اوإ و منكگی بوأامی ليده مست
ماويل: ولی ته له خدا يه نه شرميإی
ويل: كريم دی خدای و وخگشگه او سه مست
نجمالرحمن مواج
|
تابستان
بیا که راحت دلهای بیقرار تویی
حدیث غم به تو گویم که غمگسار تویی
شب خنک، چو نسیمی فراز بام و درخت
صدای آبی لالایی دیار تویی
کمال باغ و صفای کرانه در دل توست
پس از بهار و تو گویی به از بهار تویی
فگنده کشتی سودا به آبهای سلیم
غلیظ بیغش و انبوه بیغبار تویی
بر آن سمند طلایی، سلاح گرم به دوش>
بزن به خرمن و برزن که شهسوار تویی
قسم به ظهر تو، آن خلوت عمیق و بسیط
که در میانه و از هر چه برکنار تویی
بسان نور شفق، روی دشت سنبل زرد
زیاد و اندک و پنهان و آشکار تویی
بسی شنیدم و خواندم کلام نغز، ولی
به لوح خاطره تکبیت زرنگار تویی
چراغ بدرقهات باد، چشم سبز سهیل
که بر مدار زمین، روح زهرهوار تویی
غزل سرود سلیمان و گشتبار به دست
خبر نداشت در این ملک شهریار تویی
مفتون امینی
|