خطرات فرهنگ جهان سوم
(سه شنبه،
1385/3/16 ـ 16:30)
جهان اول به این نتیجه رسید، که در قدم نخست باید جهان سومیها را از گذشتهشان جدا نموده، بین آنان و مذهبشان باید فاصله ایجاد کرد، و از فرهنگ آباییشان جدا ساخت. زمانی که در یک فرد دیگر از معنویات اثری باقی نماند، این فرد بر خود باور ندارد و به خود صلاحیت انتخاب نمیدهد، انتخاب خود را در همه امور دنیایی یک نوع ارتجاع و عقبماندگی تلقی مینماید، و مایه ننگ میداند. پس آن وقت است که به دیگران حق میدهد تا برایش انتخاب نمایند و با کمال افتخار تقلید میکند.
از آنجایی که همه موجودات دارای وجود و ماهیت میباشند، اگر انسانی را از دین و فرهنگش جدا نمودیم، فردی میشود فقط دارای «وجود» و عاری از «ماهیت»، از جانب دیگر هر موجود لازمهاش ماهیت است. در آن صورت ماهیتش را هر قسم که بخواهیم میسازیم. معلوم است که استعمار نیازمند چه نوع ماهیتی در ما است، ماهیتی که اثری از اسلام در آن نباشد، ماهیتی بریده از فرهنگ، میراثهای فرهنگی و تاریخی. در نتیجه نسلی به وجود میآید که زیباییها و فضایل را که خودش دارد، زشت و منفور احساس میکند، زشتیها و بدیهایی را که بیگانه دارد، زیبا و قابل تقلید میداند. اما تنها همین کار را نمیکنند که از مذهب و معنویت بریده شویم، بلکه طرح بر این ریختند که ما باید نسبت به خودمان بیزار باشیم، باید نسبت به آنچه که به ما شخصیت انسانی و مستقل از اروپایی میدهد، دشمن و کینهتوز باشیم، باید وقتی مذهبمان، گذشتهمان، تاریخمان، مفاخرمان و ارزشهای ملیمان را یاد میکنیم، احساس حقارت نماییم. پس وقتی که من از خودم، از نژادم، از ملتم و از معنویتم احساس حقارت میکنم، بدیهی است، به هر شکلی شده حتی به مضحکترین وضع که شود، خود را به او شبیه مینمایم، در اختیار او قرار میگیرم و حتی بردگی او را قبول میکنم.
خودبیگانههای ملت، به دو دسته تقسیم میشوند: گروپ متجددین و گروپ بومیها. وضعیت اجتماعی کنونی ما چنین ثابت میسازد که زمینه از خود بیگانه شدن در بین متجددین به مراتب بیشتر از بومیها است. چون متجددین، اسلام را همان مزخرفاتی میدانند که وقتی کوچک بوده، خانواده ضعیفش به او گفته است در حالی که در ایام پرورش ذهن و گسترش معلومات، در جایی به تعلیم پرداخته که در آنجا استعمار بیشتر دسترسی داشته است. و عجب نونهال سریع الرشد را با آب زهر از خودبیگانگی و فرهنگفروشی آبیاری نمودهاند. حال که او درخت است، میوه زهرآگین دارد. چون از اسلام و تاریخ چیزی نمیداند. برای این که یک انسان پر از نفرت از خویش بشود، استعمار باید آنچه که مربوط به خود او است، در برابر چشمانش زشت و منفور ترسیم نماید. این است که به جای آن همه عظمت و زیبایی که در تاریخ ماست، سلسله ضعفهای توجیهی آن را به رخ ما میکشاند، آن هم به وسیله دستان خودمان! از آن همه معنویت و زیبایی که در عرفان و ادب ما هست، تملقهای گدایانه و انحرافهای
صوفیمآبانه به رخ ما کشیده میشود. آن همه عوامل ترقی انسانساز، عقلی و منطقی که میتواند ملتی را احیا کند، و انسانی را مملو از نیرو و قدرت سازندگی بکند، به صورت مجموعهای از تعلیمات خشک و جامد توجیه مینماید، تا از آن بیزار گردیم. تا آن که فرهنگ غرب به خصوص اروپا «جهانی» باشد.
|