خانواده‌امروز/ دیتا/ جوانه‌ها/ اشپلاق/ آرشیو

www.rahenejatdaily.com

این صفحه را برای دوستان خود بفرستید

چاپ صفحه

 

داستان:

     جوراب

حسن میرزایی
(پنج شنبه، 1385/3/18 ـ 16:30)

در رخت‏خواب جابه‏جا می‏شد. با صدای به هم خوردن گیلاس‏ها، لحاف را روی سرش می‏کشد. از بوی زیر لحاف چیزی یادش می‏آید.
شوهرش درآشپزخانه مشغول خوردن صبحانه است. زن می‏داند وقتی مرد می‏آید بخوابد پاهایش آن قدر بو می‏دهد که دیگر هیچ بویی را حس نخواهد کرد. با این حال لحاف را کنار می‏زند و آن را پشت و رو می‏اندازد.
جلو آینه می‏رود و پنجه‏اش را لای موهایش فرو می‏برد و به عقب می‏دهد. نگاهی به داخل آشپزخانه می‏اندازد و شوهر را می‏بیند؛ یک پایش دراز است و چای می‏خورد.
می‏رود تشناب و بر می‏گردد. مرد لباس‏هایش را در آورده و لحاف را روی خود کشیده است. خانه‏شان دو اتاق دارد. اتاق کوچک‏تر حکم آشپزخانه را هم دارد و دیگری‏، هم اتاق نشستن است و هم پذیرایی.
زن دوباره جلو آینه می‏رود و شانه را بر می‏دارد. کمی به صورت خود خیره می‏شود. چشمش به جوراب‏های شوهرش می‏افتد. پایین لباس‏هایی که زیر آینه آویزان شده، افتاده است. فقط از مچ به بالا سفید مانده و قسمت‏هایی که داخل بوت می‏رود چرک‏مرده شده است. جوراب‏ها از دو جنس ضخیم و نازک به نظر می‏آید. انگار چیزی داخل آنها است، مثل وقتی که بچه‏ای جوراب آدم بزرگی را به پا می‏کند. شانه را سرجایش می‏اندازد و روسری به سر می‏بندد. دسترخان صبحانه‏ی شوهرش را جمع می‏کند و یک گیلاس چای برای خودش می‏ریزد. مشغول آشپزی می‏شود و گاهی به شوهرش نگاهی می‏اندازد، سرش را زیر لحاف برده است. وقتی می‏خواهد چیزی بخورد که شب گذشته برایش آورده‏اند متوجه شوهرش می‏شود و نگاهی به او می‏اندازد.
مرد، تلوتلو خوران خودش را به تشناب می‏رساند و بعد سر دسترخان می‏نشیند. نهارش که تمام می‏شود رادیوی کوچکی را که بالای سرش است روشن می‏کند و همان جا دراز می‏کشد و دوباره خوابش می‏برد.
زن دسترخان و ظرف‏ها را به آشپزخانه می‏برد. وقتی بیرون می‏آید که مرد بیدار شده است و تند تند وسایلی را از الماری داخل دیوار، درون کیسه می‏ریزد.
زن صدای موترسیکل شوهرش را می‏شنود که دور می‏شود. رخت‏خواب را پهن می‏کند و می‏خوابد. مرد تشک را قات کرده. لحاف هم بین آن است.
جلو خانه‏ی دوستش می‏رسد، مرد مقداری از وسایلی را که برای فروش می‏برد در حویلی آن‏ها می‏گذارد. این دوست را از دوره‏ی عسکری می‏شناسد. جلوی در خانه چند بار با موترسیکلی که خلاص است گاز می‏دهد. در باز می‏شود. با موترسیکل وارد حویلی می‏شود. کیسه‏ای را از انبار گوشه‏ی حویلی بیرون می‏آورد و به پشت موترسیکل می‏بندد. نگاهی به کلکین می‏اندازد. زن صاحب‏خانه پشت کلکین نشسته است و به او لبخند می‏زند.
مرد سرش را بالا می‏پراند: «نیست؟» و زن با خنده سر بلند می‏کند: «نه، بیا داخل! مردک می‏گه او زنم حقشه بیشتر پیش او باشم. برام بچه آورده؛ آن هم یک پسر خوب؛ پسر!»
مرد داخل می‏رود و می‏گوید: «بین هفته است و از حالا هم در پارک خبری نیست. آخر شب کاسبی خوب می‏شه که من باید برم برای نگهبانی اداره. البته شب‏هایی که پارک خیلی شلوغ است کاسبی هم خوبه؛ به نگهبان دیگه پیسه می‏دهم و دیرتر می‏روم.»
جوراب‏هایش را که در می‏آورد مکث کرده و به جوراب‏ها نگاه می‏کند. آن‏ها را تا جلوی بینی‏اش می‏برد و کنار دروازه می‏اندازد. یاد زن خودش می‏افتد که اوایل چقدر اصرار داشت او هر روز جوراب‏هایش را بشوید‏.
هوا تاریک شده است که زن بیدار می‏شود‏. گروپ را روشن می‏کند و جلو آینه می‏رود‏. موهایش را شانه می‏زند‏، رژ کم‏رنگی روی لب‏ها می‏کشد و چند بار با آن‏ها بازی می‏کند‏. کمی پودر به صورتش می‏مالد و دوباره کمی رژ به روی گونه‏ها‏. ملحفه‏های سفیدی از الماری داخل دیوار بیرون می‏آورد‏. یکی را پهن می‏کند روی تشک و دیگری را کنار آن می‏گذارد‏. پشت کلکین می‏رود و به بیرون خیره می‏شود. زیر لب زمزمه می‏کند: «بیچاره! از بعد از ظهر می‏ره پیش پارک برای دست فروشی و باز از نیمه شب تا صبح برای نگهبانی شیفت شب اداره می‏رود. از حمام بیزاره و بوی بد بدنش …»
صدای اشپلاقی از زیر کلکین بلند می‏شود و بعد هم صدای زنگ دروازه. در را که باز می‏کند مرد میان‏سالی با موهای مرتب و لباس‏های اتو کشیده وارد می‏شود‏. بوی ادکلن‏اش فضا را پر می‏کند. زن به جوراب‏های مرد نگاهی می‏اندازد. جوراب‏ها قهوه‏ای است‏؛ همرنگ شلوار مرد.
مرد کیسه پلاستیکی را در دست دارد و روی آن آدرس یک فروشگاه چاپ شده است، آن را به دست زن می‏دهد. به سمت چوب لباسی زیر آینه می‏رود و زن به سمت آشپزخانه.
زن از آشپزخانه بیرون میآید و مرد را می‏بیند که دراز کشیده است. قبل از این که چراغ را خاموش کند نگاهی به آینه می‏اندازد‏. پاهای مرد را می‏بیند که از ملحفه بیرون است.
مرد با جوراب‏هایش به رخت‏خواب رفته است.

بازگشت به صفحه قبلی