خاطرهی فراموش نشدنی از شهید بلخی
(شنبه،
1385/4/24 ـ 17:00)
مرحوم سید محمود حسینی (عاشق) از شاعران دلسوخته و شاگردان شهید بلخی است که بیش از یکسال پیش این دنیای فانی را وداع نمود.
متن زیر بخشی از نوشتهی ایشان است که در شماره 25 هفتهنامه نجات به چاپ رسیده بود.
حینی که رژیم سلطنتی ظاهر شاه مقابل مقاومتهای سرسختانهی علامهی شهید«ره» به زانو در آمد، بالاخره با پوزشخواهی بسیار شاه، او و رفقایش از زندان آزاد شدند. تا چهار برج منبر نرفت. مردم دسته دسته شب و روز به زیارت آن بزرگوار از مرکز و اطراف افغانستان میآمدند. بنده که افتخار شاگردی آن سید جلیلالقدر را داشته و دارم و آن چه در رابطه به شعر سرایی کسب فیض کردهام از انفاس قدسیه و مصاحبتهای شبانهروزی و تشویقهای مدبرانه آن بزرگوار بوده به قول آن شاعر که میگوید:
کمال همنشینی بر من اثر کرد
وگرنه من همان خاکم که هستم
یا به قول آن شاعر دیگر که میفرماید:
ریشه با آب چو سازد گل احمر گردد
خاک چون طالب خورشید شود زر گردد
صحبت صاف دلان جوهر اکسیر غناست
بیصدف قطره محال است که گوهر گردد
به هر حال آن طوری که در زندان خدمتشان میرسیدم آنجا هم بعضی اوقات در خدمتشان بودم. ماشاءلله از بس ازدحام دوستان و رفت و آمد برای زیارتشان بسیار بود اصلاً نوبت ملاقات خصوصی به من میسر نبود. صبر کردم تا یک اندازه ظرف 4 ماه بازدید و زیارت علامه شهید«ره» کمتر شد. درست به خاطرم است روز چهارشنبهای بود که منزل افشار خدمتشان رسیده استدعا نمودم که به من وقت بدهند و دعوت مخلصانه مرا بپذیرند. فرمودند فردا روز پنجشنبه از طرف روز میآیم.
از گرفتاری و سلولهای زندان و تکلیفهایی که دیده بود و مبارزاتی که در زندان راه انداخته بود، مفصل برایم صحبت کرد. بعد که نماز ظهر را خواندیم و غذا صرف شد، تقریباً ساعت سه بعد از ظهر بود. ایشان فرمودند من باید منزل بروم زیرا یک عده از دوستان وعده دادهاند که تشریف بیاورند و ضمناً شما واقف باشید که مرا مجبور ساختهاید باید فردا جمعه نخستین تبلیغ خود را در منبر افشار شروع نمایم. بنده از شنیدن این مژدهی سید بزرگوار که بعد از شانزده سال باز صدای شیوا و رسای آن حضرت را میشنوم، از خوشی و مسرت آن لحظه و ساعت از عمرم حساب نبود.
از جا حرکت کرده خواستم بروم تکسی دم در حاضر نمایم. امر فرمودند که نه تا به حصه تانک کوته سنگی باید پیاده برویم چون در زندان فشار پیدا کردهام. بنده همراه شان آهسته آهسته صحبت کرده به طرف کوته سنگی حرکت نمودیم. بین تانک کوته سنگی و پل سوخته دو تا تعمیر رهایشی نهایت مقبول با تمامی مشخصات از آن یک نفر معمار و تکیه دار است که در آن وقت هر دو تعمیر را به آلمانیها اجاره داده بود. وقتی که علامه شهید«ره» به آن تعمیرها رسید، فرمودند یک کمی اینجا باید ایستاد تا رفع خستگی نماییم.
بنده به امتثال امرشان همان طوری که صحبت سید جلیل القدر ادامه داشت ایستادم سراپا گوش بودم. یک رتبه محضرشان به عرض رساندم که حضرت آقا شما که پانزده سال به واسطه به دست آوردن حقوق این قوم از سر و جان و مال و فامیل خود گذشتید، حال که از زندان معالخیر بر آمدید میباید این قوم برای شما این چنین یک منزل زیبا با تمام لوازم و موتر تهیه ببینند. آخر نزد اجتماع این چیزها معلوم نمیشود مثل شما یک شخصیت نباید به آن منزل گلی شکست و ریختهشدهی افشار زندگی کنید. دیدم یک نگاه درشتی به من نمود این پارچه از شعر خودش را قرائت کرد:
اگر از شکنجه میمیرم و گرم زنند تیرم
غم و درد بینوایان بود آخرین شعارم
در حالی که اشکهایش جاری بود با انگشت به من اشاره داده فرمودند که محمود جان آن طرف جاده را نگاه کن چه میبینی؟ وقتی که نگاه کردم، دیدم یک نفر کارگر یک کیسه بسیار بزرگ آرد به پشت حمل کرده از میدان بار کوتهسنگی به کدام منزل میبرد. دیدم از بس خسته شده بود پای او تقریباً به هم میخورد. عرق از سر و صورت او جاری بود. بالاخره جلو دکانی همان طوری که بار با ریسمانی به پشت او بسته بود به بار تکیه داد تا خستگی خود را رفع و نفسی راحت بکشد. دیدم بلخی بزرگ آن پارچهی شعر خودش را تکرار میخواند و اشک میریخت. بنده هم از دیدن آن صحنهی دلخراش عقده گلویم را فشرد.
شروع کردم به گریه کردن بعد از لحظههایی صدای جانانهی آن عاشق و دلباختهی ملت مستضعف وطن بلند شد. فرمود محمود جان اگر بلخی بخواهد در منزل مجلل و پر زرق و برق زندگی کند همین حکومت از این تعمیرها کرده بهتر و خوبتر برای بلخی تهیه میدارد. اما بلخی روز قیامت در محضر عدل الهی نزد پیامبر خدا(ص) جواب این کارگر پا برهنه را گفته نمیتواند. بنده احساس مسئولیت میکنم. بلی هر موقع که در مملکت ریسمان و بار کارگر از دوش این قوم برداشته شود، حقوقشان تأمین و زندگی آرام و راحت پیدا کردند، آن وقت بلخی هم میتواند کنار آنان زندگی کند. در غیر آن محمود جان خواهش میکنم که با یادآوری این جملات قلبم را جریحهدار نسازی.
بنده هم از شنیدن فرمایشات او چنان تحت تأثیر قرار گرفته بودم که بیاختیار اشک از چشمانم جاری بود.
این بود یکی از ویژگیهای آن پرچمدار اسلام ناب محمدی(ص). باید عرض کرد که ای بلخی بزرگ ای مجاهد نستوه روحت شاد و راهت پر رهرو باد.
|