تلاقي نگاه فروغ
و
نادیا
اسدالله پژمان، محصل ادبیات دری
(چهارشنبه،
1385/4/28 ـ 16:30)
اگر مجموعههای شعر «فروغ فرخزاد» و «نادیا انجمن» را ورق بزنیم واژههایی به چشم میخورد که در آن «درد» دمیده شده. گویا از زاویههای گفتارشان اشک خون میچکد.
آنان بیشتر از قید و بند، ستم، اسارت و خشونت، شکوه نموده و فریاد میکشند، فریادهایی که هنوز در گنبد عالم میپیچد و در گوشها طنینانداز میشود. اما افسوس که پنجه سیاه اجل گلوی هر دو را در سنین جوانی فشرد و گفتنیهایشان ناگفته ماند. آنان نه تنها عقدههای شخصی خود را ابراز میکنند بلکه با زبانی نمادین هر کدام وضع همه زنان کشورشان را بیان میکنند و میخواهند صدای خود را در عالم انعکاس دهند. فروغ عاجزانه میگوید:
به لبهایم مزن قفل خموشی
که من باید بگویم راز خود را
به گوش مردم عالم رسانم
طنین آتشین آواز خود را
و این در حالی است که نادیا نیز فروغگونه به بیان دردش پرداخته و چنین میگوید:
نیست شوقی که زبان باز کنم از چه بخوانم
من که منفور زمانم چه بخوانم چه نخوانم
چه بگویم سخن از شور که زهر است به کامم
وای از مشت ستمگری که بکوبیده دهانم
حال آنکه زن و شاعر موجوداتیاند با احساس رقیق. پس اگر زنی در کنار زن بودن خود شاعر هم باشد، به انتهای درجهی احساسات خواهد رسید و این گونهاند نادیا و فروغها زیرا از یکسو زن هستند و از سوی دیگر شاعر، یعنی هم زن هستند و هم شاعر دارای احساسات رقیق هستند.
میبینیم که شعر نادیا سخت دردناک است. از لابلای شعرهایش پیداست که از خشونت علیه زنان شکوه دارد و مظلومیت خود را انعکاس میدهد و همین درد را فرخزاد نیز به زبان دیگر بیان میکند:
بیا ای مرد ای موجود خود خواه
بیا بگشای درهای قفس را
اگر عمری به زندانم کشیدی
رها کن دیگرم این یک نفس را
میبینیم که زمانه به شدت مشت ستم بر اینها کوبیده و چقدر مظلومانه فریاد میکشند. فریاد اینها چون آتش مهیب، سخت شعلهور است.
شعر زیر قسمتی از «فریاد بیآوا» سرودهی «نادیا انجمن» است که درد و رنج در واژههای آن به خوبی متبلور شده است:
صدای گامهای سبز باران است...
اینجا میرسد از راه اینک
دخترانی دردپرور، پیکر آزرده
نشاط از چهرههایشان رخت بربسته...
|