«گره گوار» مسخ میشود
* بررسی و تحلیل داستان مسخ، نوشته فرانتس کافکا، در مصاحبه با رهنورد زریاب ـ
کمال الدین رضوی * محمد تقی اخلاقی
(دوشنبه،
1385/5/02 ـ 16:30)
نظرات زریاب در باب مسخ؛
ـ کافکا در داستانهایش به نمادگرایی و اسطورهپردازی مشهور است و از آنجا که «مسخ»، از نقاط اوج نویسندگی کافکا محسوب میشود، به اعتقاد بسیاری، از اوجهای نمادگرایی و اسطورهپردازی وی نیز به شمار میرود. برای ما از نمادگرایی و نمادهای مسخ بگویید.
* فکر نمیکنم مسخ، اوج کارهای کافکا باشد. به خاطر این که مسخ را کافکا در سال 1912 نوشت و در این زمان کافکا 29 ساله بود. یعنی کافکا 12 سال دیگر هم زندگی کرد. و در این دوازده سال آثار بسیار مهم دیگری چون «قصر» و «محاکمه» را نوشت. بر این اساس دشوار است بپذیریم مسخ که نوول درازی شمرده میشود، اوج کارهای کافکا باشد.
به همین ترتیب من فکر نمیکنم در این اثر نمادگرایی به کار رفته باشد. شما میفهمید که کافکا از اول تا آخر پیرو مکتب ادبی «پراگ» بود. در این مکتب چند عنصر عمده تسلط داشت که از جمله آنها «رؤیا»، «طنز» و نیز «یک نوع روشنبینی منطقی» بودند و شما تمام این عناصر را در آثار کافکا و به ویژه در مسخ دیده میتوانید. پیش از این که ما در مسخ، نمادها و سمبولها را جستجو کنیم، به نظر من یک داستان ساده است. حتی بعضی از مفسرین کافکا، مخصوصاً کوشیدهاند که داستان مسخ کافکا را از دیدگاه فرویدی بررسی کرده و عقده اودیپ را در گرهگوار سامسا پیدا کنند.
ولی من فکر میکنم که میتوانم با «ولادیمیر ناباکوف» همعقیده باشم که نباید ما در مسخ دنبال دیدگاههای فرویدی برویم و حتی من در این داستان نمادگراییای هم دیده نمیتوانم. تنها چیزی که در آن میبینم، جهانبینی عمومی کافکا و جهانبینی عمومی مکتب پراگ است. شما میفهمید در جهانی که امروز به نام جهان کافکایی یاد میشود، چند عنصر، برجسته و نمایان است. این عناصر عبارتند از تنهایی، نومیدی، دروغ، تظاهر، ریا، پوچی و امیدهای واهی آدمیان؛ و در نهایت، عنصری که همه اینها را فرا میگیرد، «موجودیت یک نیروی نامرئی» است که بر حیات آدمیان سایه افکنده است.
این نیرو، چرا را نمیشناسد و این نیرو هیچ وقت به «چرا» پاسخ نمیدهد. این نیرو را انسانها شناخته نمیتوانند. شما اگر «محاکمه» کافکا را بخوانید، میبینید که یک نفر محکوم شده و خود این فرد نمیفهمد که گناهش چیست؟ به چه دلیل، به چه علت؟ در اینجا «چرایی» وجود ندارد. در مسخ هم یک روز صبح گرهگوار سامسا از خواب برمیخیزد، میبیند که به یک حشره مبدل شده است. اما چرا هیچ وقت برایش مطرح نمیشود. در سر تا پای داستان، هرگز برای سامسا سوال مطرح نمیشود که «من چرا مسخ شدهام؟» چون این، جهان کافکایی است.
ـ وقتی نمادگراییهای کافکا را در آثار دیگری چون «گراکوس شکارچی»، «وحدت»، «یازده فرزند» و... میبینیم و وقتی مسخ را میخوانیم، تفسیرهای سمبولگرایانه، بسیار وسوسهانگیز میشوند. مثلاً وقتی اصرار پدر سامسا را در زدن سامسا به وسیله «سیب» مشاهده میکنیم، این مسئله با توجه به یهودی بودن کافکا و سیبی که در تورات مطرح شده، تقریباً برای ما شکل یقین را مییابد و باعث میشود تا بلافاصله در شخصیتها و حوادث دیگر نیز نمادها را جستجو کنیم! خوب در این باره چه میگویید؟
* خوب، بعضی از مفسرین کافکا هم نمادها را در نظر داشتهاند و گفتهاند که سیب نماد خرد و عقل است. در تورات شما میبینید که آدم سیب میخورد و از بهشت رانده میشود. به خاطر این که به یک نوع خرد میرسد. ولی من فکر میکنم که همین رویداد، یک رویداد تصادفی بوده، در همان لحظه در دست پدرش چیز دیگر نیامده است. کاسهای از سیب بوده، سیب را گرفته و به طرفش حواله کرده است. هر چند من این را میفهمم که بعضی از مفسرین انداختن سیب را به طرف گرهگوار سامسا، این طور معنی کردهاند که به خود بیا، سر عقل بیا! و پدرش میخواهد که گرهگوار از خرد کار بگیرد، اما من طرفدار این نیستم. داستان ساده است و انداختن سیب یک حادثه بوده است. باید در نظر بگیریم که سیب را پدرش «پرتاب» نکرده، بلکه با سیب او را «زده» است و با این کار میخواسته او را از خود دور کند.
ـ بعضی از داستانهای کافکا به شرایط نابهسامان اجتماعی آن زمان اشاره دارند، مثل داستان کوتاه «پیشگاه قانون» یا «محاکمه»، از این زاویه مسخ را چطور میبینید؟
* ببینید، کافکا مثل نویسندهای چون تولستوی، مصلح اجتماعی نبوده است. کافکا اصلاً اعتقاد به این نداشته که جادۀ بشری اصلاح شود. کافکا بدبین است؛ پوچگراست. شما از یک پوچگرا، چه انتظاری دارید؟ که به یک مصلح اجتماعی مبدل شود؟ هیچ وقت وی سر اصلاحات ندارد.
شما میفهمید که کافکا حقوق خوانده، اما در تمام عمر، از این رشتهای که خوانده بود، استفاده نکرد و فقط در نوشتن یک سری از داستانهایش از حقوق کار گرفت؛ برای کار درآمدزای حقوقی، اصلاً وقت نداشت.
من فکر نمیکنم که کافکا در آثاری مثل «قصر» و «محاکمه» پیشنهاد اصلاحات داده باشد. به خاطر این که، جهان کافکایی، اصلاً جهانی نیست که اصلاحپذیر باشد، قابل اصلاح نیست.
شما اگر آثار کافکا را خوانده باشید، میفهمید که تمامی داستانهای وی یا بینتیجه پایان مییابند یا نتایج غمانگیز و شوم دارند. جز یک داستان، که آن هم «امریکا» نام دارد. در واقع در «امریکا» شما با یک پایان خوش روبرو میشوید. جوان آوارهای که بعد از تحمل سرگشتگیها و سختیها، دوباره به آغوش خانواده بر میگردد؛ در واقع یک نوع هپیاندینگ. happy ending]: پایان خوش[
من شخصاً به این عقیده نیستم که بتوانیم در آثار کافکا و در مسخ، اصلاحاتی را سراغ بگیریم.
ـ بر میگردیم به «گرهگوار سامسا». خوب، شما به نمادگرایی و سمبلها در مسخ معتقد نیستید، همچنین به اصلاحات؛ در حقیقت میخواهم بپرسم، اصلاً اندیشه خلق چنین شخصیت و اثری به نظر شما چطور به ذهن کافکا رسید؟
* پدر کافکا یک کارمند پایینرتبه دولت بوده؛ در یک بانک کار میکرده است.
سر و کار کافکا هم در کار اداریاش، با کارمندان پایینرتبه و میانرتبه بوده است.
این کارمندان، آدمهایی هستند محافظهکار، از نظر فرهنگی پایین، حریص، دو روی و متظاهر. پدر کافکا هم در خانوادهاش همین طور بوده است؛ با این وصف، مسخ چیست؟
در مسخ، خانوادهای هست که پدر خانواده از یک شرکت قرضدار شده و برای این که خودش قرضهای خود را ادا کرده نمیتواند، پسر خود را در این شرکت به کار وا میدارد. تا به تدریج قرضهای وی پرداخته شود. اما یک روز صبح، گرهگوار سامسا میبیند که به حشرهای تبدیل شده و دیگر کار کرده نمیتواند.
خوب، شما الان، این طور حساب کنید که یک روز صبح گرهگوار سامسا، به خاطر خستگی مفرط از کار در شرکت، تصمیم بگیرد، دیگر به این کار ادامه ندهد، حشره شدن، یعنی به کار ادامه ندادن.
خانواده روشش در برابر گرهگوار تغییر میکند. آنها قبل از این حادثه رفتار بسیار خوب با او داشتند؛ چون قبلاً او به خانه پول میآورده، قرض خانواده را میداده، یک آپارتمان خوب برای خانواده گرفته و در نظر داشته که خواهر خود را شامل هنرسرای عالی بسازد تا در آنجا موسیقی بیاموزد. اما وقتی او، به حشره تبدیل میشود، یعنی تصمیم میگیرد که دیگر کار نکند، همهشان کاملاً برعکس گذشته با گره گوار رفتار میکنند. اگر متوجه باشید، در خلال داستان، گرهگوار سامسا میشنود که پدرش میگوید: «ما یک مقدار پول ذخیره داریم.»
این پول ذخیره را از او پنهان کرده بودند! مادرش از قبل میگفت که من نفستنگی دارم و کار کرده نمیتوانم، اما زمانی که او به حشره مبدل میشود، مادر میرود و کار میکند. پدر غیر از این که از پول ذخیره یاد میکند دوباره میرود و به کار میافتد. خواهر هم میرود و در جایی فروشنده میشود. در صورتی که پیش از آن، همۀ آنها، انگل بودند و همۀ پول و قرضشان را همین بیچاره میداده و رفتارشان هم با او احترامآمیز بوده است.
ببینید در این جا همان عناصری که میگفتم، در داستان هست؛ ریا، تظاهر، پوچی، نومیدی، دروغ، تباهی و در نهایتش شما میبینید که گرهگوار سامسا تنها است. این یک جهان کافکایی است با خصوصیات خاص جهان کافکا.
ـ به عقیدۀ عدهای، مسخ با سینمای مدرن امروزی یک رابطهای دارد؛ به عنوان مثال میآیند و «مسخ» را با «مرد عنکبوتی» مقایسه میکنند. آیا شما رابطهای میبینید؟ چقدر شباهت، بین مسخ مرد عنکبوتی و مسخ گرهگوار وجود دارد؟
* من فکر میکنم که بین مرد عنکبوتی و مسخ هیچ گونه پیوندی وجود ندارد. شما ببینید که گرهگوار سامسا از آغاز و به طور ناگهانی به یک حشره تبدیل میشود. هیچ نوع علت علمی برای آن شرح داده نشده است، اما در مرد عنکبوتی شما میبینید که یک عنکبوت زهردار پسر جوان را نیش میزند و در اثر همین نیش زدن، یک مقدار تعاملات بیولوژیک در وجود او، پدید میآید. از همین آغاز، شما میبینید که مرد عنکبوتی منطق علمی دارد یا کوشش شده که یک منطق علمی به آن داده شود، در حالی که برای تغییری که در وجود گرهگوار سامسا به وجود میآید، هیچ گونه علت علمی داده نمیشود.
من اصلاً رابطهای بین این دو دیده نمیتوانم. مرد عنکبوتی یک فلم تجارتی است و برای پول در آوردن ساخته شده و محل آن یک جامعه پول مرکزی و بازرگانی است. اما شما این را میفهمید که کافکا هیچ وقت در صدد این نبوده که از آثارش پول به دست بیاورد و اغلب آثارش بعد از مرگش به چاپ رسیده و حتی به دوستش هم توصیه کرده بود که آثارش را بعد از مرگش بسوزاند که البته او خوشبختانه این کار را نکرد.
ـ آیا فکر هم نمیکنید که حداقل این ایده را، سناریونویس یا کارگردان مرد عنکبوتی از مسخ گرفته باشد؟
* ببینید، ما ایدۀ تبدیل شدن انسان به یک موجود دیگر را، فراوان در اساطیر و داستانهای فورکلوری داریم. چرا ما مسخ کافکا را منشأ این ایده در نظر بگیریم؟ در اروپا، داستانها، قصهها و افسانههای فراوان وجود دارد که انسان به یک موجود دیگر تبدیل میشود و ما هم البته در حوزه فرهنگی خود داریم.
مرد عنکبوتی به عنکبوت تبدیل میشود و گرهگوار سامسا به یک موجودی که بر اساس ترسیم ولادیمیر ناباکوف، شبیه به مادر کیکا. آن حشره، اصلاً عنکبوت نبوده است.
ـ خوب، تشکر از شما...
* من در آخر چند جمله را اضافه میکنم:
شما ببینید، کار به جایی میرسد که خواهر گرهگوار که به شدت او را دوست داشت میگوید: ]از روی متن میخواند[ «اصلاً حاضر نیستم نام برادر را در حضور این جانور به زبان بیاورم. فقط میگویم که باید سعی کنیم تا از شر این ]با تأکید[ خلاص شویم.»
و به همین شکل همۀ پردههای ریا فرو میریزد. حتی زمانی که گرهگوار میمیرد، همهشان جشن میگیرند، میروند به خارج شهر. در واقع کافکا میگوید: «این است واقعیت!»
ـ استاد اگر اجازه بدهید از شما عکس ...
|