من هم میگریم...!
شاه عالم خیل
(شنبه،
1385/5/14 ـ 17:00)
برادرم، خواهرم، گریه کن به یاد آن عزیز از دست رفتهات.
امشب را تا صبح در سوگش بنشین: شاید باورت شود، این شب نبودنش را، رفتن بیآمدنش را و من نگاهم را به آسمان میدوزم.
وای کاش در این شب سیاه، بالهایی برای گشودن داشتم و به دل سیاه شب پر میگشودم و به پیش تو میآمدم تا مبادا امشب در گوشهای که برای سوگ برگزیدههایت میگریی، کسی نباشد تا با او دردت را میان بگذاری.
پیش تو میآمدم، که شانههایم تکیهگاهی برای صورت تو میبود، تا مبادا صورت بر زمین نهی.
و دستهایم پاککنندهی اشک از گونههایت میبود تا شاید چشمهایت به چشمهای پر از اشک من میافتاد و میدانستی که من هم از سوگ تو گریانم.
کسی بیاید و بنشیند کنار این گریان، آن مرد خسته و آن کودک، که دیگر مادرش را پدرش را، مگر در آرزوهای کودکانه، نخواهد دید. و به پرسشی که در چشمانشان فریاد
میزند، پاسخ دهد که
چرا باید عزیزش را برای رضایت خاطر این صهیونیست پلید از دست بدهد؟
با تو سخن میگویم، با تو ای موجود دو پای احساس مرده!
اگر قادری، اگر میتوانی، به چشمهای گریان آن کودک معصوم که بر بالین جسم بیجان مادرش نشسته، بنگر و به او بگو که:
کودک، گریه مکن، این سیاست است! این قدرت است! و این...
آیا خواهی توانست؟!
|