خانواده‌امروز / دیتا / جوانه‌ها / اشپلاق / آرشیو

www.rahenejatdaily.com

چاپ صفحه

اهل قصور نماینده 10 سال تفکر من است
(شنبه 1385/7/8 ـ 18:00)

گاه‌‌شمار زندگی حسین فخری:
1328: تولد در دهکده «بینی‌سنگ» از توابع «دره ککرگ جغتو»ی ولایت غزنی.
1335 ـ 1337: فرا گرفتن تحصیلات ابتدایی نزد ملای قریه.
1337: کوچ به کابل همراه خانواده و شامل شدن در صنف سوم مکتب «سید جمال‌الدین افغان» واقع کارته 4.
1349: فراغت از لیسه نادریه و شامل شدن در آکادمی پولیس به حیث محصل.
1352: اخذ لیسانس از آکادمی پولیس و مشغول به کار شدن در آکادمی پولیس به حیث استاد.
1355: تبدیلی به ولایت فراه ـ وی در همین سال ازدواج می‌کند.
1357: دوباره به مرکز بازگردانده می‌شود ـ نوشتن داستان «گرسنگان» و نشر در مجله پولیس.
1358: نوشتن داستان «بایسیکل آریانا» و چاپ در مجله آواز، ارگان نشراتی «رادیو و تلویزیون ملی» وقت.
1362: نوشتن داستان «تنبور مهر دل» و چاپ در مجله «ژوندون» به مدیر مسئولی واصف باختری ـ در همین سال به صورت جدی به نویسندگی می‌پردازد و به فاصله کمی مجموعه داستان «ملاقات در چاه آهو» را منتشر می‌کند.
آثار منتشر شده وی به قرار ذیل می‌‌باشد:
آثار داستانی:
«ملاقات در چاه آهو» (مجموعه داستان)، «تلاش» (اولین رمان وی)، «گرگ‌ها و دهکده»، «مصیبت‌ کلنگان» (آثار نامبرده شده در کابل و در فاصله‌ سال‌های 1363 تا 1370 نوشته شده‌اند. 3 اثر ذیل در پشاور پاکستان چاپ و نشر شده‌اند:)
ـ مجموعه داستان «شوکران در ساتگین سرخ»، «اهل قصور» و «در انتظار ابابیل»
نقد و تحلیل ادبی ـ فرهنگی:
«داستان‌ها و دیدگاه‌ها» و «حدیث فطرت فرهنگ و فترت فرهنگ»
سفرنامه‌ها:
«از شکار لحظه تا روایت قلم»، «از طابران تا شهر سلیمان» و «از غربتی به غربت دیگر»

ـ اگر موافق باشید، با این سؤال آغاز کنیم که چطور شد به داستان علاقمند شدید؟
* من وقتی که کوچک بودم، زمانی که در مکتب ابتدایی بودم، یگان شعری می‌گفتم. شعری که شما می‌فهمید در حال و هوای صنف 5، 6 و 7 چی‌ رقم می‌تواند باشد. یکی از شعرها، در توصیف همان قریه ما بود که یکی، دو بیتش هنوز یادم مانده:
آن قریه‌ای که هست «بینی‌سنگ» نام او
دیوار آن بلند ز سد اسکندر است
این طور یک توصیف اغراق‌آمیز بود. چند سالی به شعر گفتن ادامه دادم. باز یک حادثه موجب شد که من شعرگویی را رها کنم. یک دو خانواده‌ی دوستان ما در منطقه با هم شوخی و مزاق داشتند و یک طرف این‌ها، از طبع شعری من استفاده کردند و من یک شعر هجوگونه‌یی سرودم و ماجرایی آفرید. بعد از آن، من از شعر گفتن دلم سیاه شد و کناره گرفتم. باز آهسته آهسته در صنف‌های 11 و 12 به خواندن داستان علاقه پیدا کردم. از آکادمی پولیس که فارغ شدم و زمانی که در فراه بودم، یک داستان‌واره‌یی را به نام «گرسنگان» نوشته کردم. این اثر را مجله «پولیس» در آن زمان نشر کرد. با چاپ «گرسنگان» من کم‌کم تشویق شدم. در سال‌های 61 و 62، دقیقاً خاطرم نمانده، یک داستان نوشته کردم به نام «تنبور مهردل». این داستان را یک روز بردم پیش آقای «واصف باختری» که مدیر مسئول مجله «ژوندون» بود. با ترس و لرز تمام داستان را تقدیم استاد کردم. چند روز بعد خبرش را گرفتم؛ داستان را خوش کرده بود. حتی داستان را به جناب «رهنورد زریاب» نشان داده بود، ایشان هم پسندیده بودند.
کمی بعد، من رفتم به یک سفر خارجی؛ به شوروی وقت. 3 ماه بعد یک خط از خانه آمد و متوجه شدم که داستان مرا در مجله «ژوندون» چاپ کرده‌اند. آن هم با یک کلیشه و دیزاین خوب. برای من بسیار تشویق برانگیز بود. واقعاً یک حادثه بود در زندگی ادبی‌ام؛ که یک داستانم در یک مجله معتبر و در ارگان نشراتی اتحادیه نویسندگان که مدیر مسئولش جناب استاد «واصف باختری» است، چاپ می‌شود.
بعد از این، نوشتن را جدی گرفتم و شروع کردم به نوشتن داستان، در طول این مدت بعضی از نوشته‌هایم را بعضی مجلات چاپ کردند و به مرور زمان دیدم که من هم به درون این گود پرتاب شدم.
ـ در ابتدا کدام آثار را خواندید و به کدام‌شان علاقمند شدید و یا از آن‌ها تأثیر پذیرفتید؟
* در اوایل من زیادتر آثار گورکی و بالزاک را خوش داشتم و بیشتر نوشته‌هایم هم سوژه‌های، اجتماعی داشتند؛ تحت تأثیر فضای کاری این نویسنده‌ها قرار گرفته بودم. بعدها نویسنده‌های دیگر مرا به خود جلب کردند. مخصوصاً زمانی که یک سری صحنه‌های جنگی را در آثارم آوردم، به «جنگ و صلح» و نوشته‌های تولستوی گرایش پیدا کردم. و یک کتابی بود به نام «سیلاب آهن» از یک نویسنده روس که متأسفانه نام نویسنده‌اش فراموشم شده و «دن آرام» را هم بسیار دوست داشتم.
اما در مرحله بعد، به مطالعه آثار صادق هدایت و بعضی از آثار بزرگ علوی روی آوردم. همچنین به نوشته‌های داستایفسکی بسیار زیاد علاقمند شدم و آثار وی را بارها و به کرات خواندم. در این مرحله داستان‌های کافکا و کامو هم نظرم را جلب کرده بودند ولی من همیشه کوشش می‌کردم که شخصیت‌ها و فضاهای داستان‌هایم استقلال و هویت ادبی و هنری خود را داشته باشند. بر همین اساس، چند مدتی «مشق نثرنویسی» انجام می‌دادم و کوشش می‌کردم «زبان داستانی» خود را خوب بسازم و حتی تا حدی تشخص ببخشم.
ـ اما نگارش «اهل قصور»، آخرین رمان‌تان را چه وقت تمام کردید؟ اهل قصور در میان آثار داستانی دیگرتان‌ از یک سری برجستگی‌ها و نوآوری‌های خاص برخوردار است.
* «اهل قصور» را در سال 1380 در پشاور پاکستان چاپ کردم؛ در جوزای 1380. درباره «اهل قصور» باید بگویم که در ذهنم از مدت‌ها پیش یک چیزی می‌گشت و من فکر می‌کردم که چطور آن را به یک داستان تبدیل کنم. در این مورد شاید 2 یا 3 سال فکر کرده باشم تا این‌که سرانجام طرح اولیه‌اش، را توانستم در قالب یک داستان طویل و یا رمان بریزم. بعد آهسته آهسته به نگارشش شروع کردم و در مدت 5 ـ 6 ماه آخر سال 1379 «اهل قصور» را به صورت کامل نوشته کردم.
ـ اهل قصور از اولین پادشاهان قصر شروع می‌شود و تا «ریش‌حنایی» ادامه می‌یابد و این فکر را تداعی می‌کند که اندیشه اولیه آن نه یکباره، بلکه در طول‌ سال‌ها شکل گرفته باشد. یعنی فکر نویسنده مانند ذهن «نقاش» داستان پراکنده و از هم گسیخته بوده...
* این یک اثری است که ذهنیت و تفکر مرا در طول یک دوره طولانی نشان می‌دهد. و شاید از اندیشه و فکر من در مدتی حدود 10 ـ 12 سال نمایندگی کند. بله، فکر می‌کنم شما درست می‌گویید.
ـ تفسیر خودتان از «اهل قصور» چیست؟
* من فکر می‌کنم که اهل قصور تصویر اسارت و وابستگی یک انسان است. یک هنرمند است در دام حکام زمانه. زندگی یک نقاش محکوم را نشان می‌دهد که اختیار و اراده‌یی ندارد. همواره رنج می‌کشد، رنجش هم جایی را نمی‌گیرد. زحماتش هم هدر می‌رود. و زندگی یکنواخت و ملال‌آور نقاش را به تصویر می‌کشد. کسی که همواره رنجش تکرار می‌شود.
مثل همان «افسانه سیزیف» آلبرکامو که تلاش می‌کند سنگ را به بلندایی برساند ولی سنگ از دستش رها شده، می‌افتد و رنج او دوباره تکرار می‌شود. وقتی «اهل قصور» را می‌نوشتم. مخصوصاً یک چنین ذهنیتی سرم بسیار فشار می‌آورد. در واقع خودم را هم انسانی می‌شمردم که تمام تلاش‌ها و رنج‌هایش بی‌نتیجه و پوچ است.
ـ با این وجود، داستان، پایان تقریباً خوش و امیدوارکننده‌ای دارد.
* تقریباً... به نظرم پایان داستان چندان امیدوارکننده هم نیست. چرا که در پایان، نقاش مجبور می‌شود که همان آخرین اثر خود را هم از قصر بیرون بکشد و روانه گورستان تاریخ شود و اثر را هم با خود یک جای به تاریخ بسپارد.
ـ در داستان شما فقط یک «قصر» وجود دارد و در حقیقت، این اهالی قصر هستند که دائماً تعویض و جا‌به‌جا می‌شوند. با این وجود، شما «اهل قصور» می‌گویید نه «اهالی قصر»!
* «اهل قصور» دو معنا دارد. یک معنای ساده‌اش همین قصرنشینان است. ولی معنای دیگر، اشاره به تقصیر و کوتاهی و درماندگی و عجز و این‌ها دارد. در نام‌گذاری «اهل قصور» من چنین تعبیری را مد نظر داشته‌ام. یعنی می‌خواستم طوری باشد که هر دو معنا را در بر داشته باشد.
ـ اهل قصور خواننده را به یاد بوف کور می‌اندازد. حتی شروع داستان، خواننده را دقیقاً به سوی «در جستجوی زمان‌ از دست‌رفته» مارسل پروست می‌برد. منظوم قسمتی است که می‌گوید: «مادرم شب‌ها مرا می‌بوسید...»
* شاید که بعضی از فضاها و توصیف‌های این اثر، مشترکات و شباهت‌هایی با بعضی از آثار بزرگ دیگر داشته باشد. مثلاً همان‌هایی که شما نام گرفتید، حتی ممکن است که درک و احساس شخصی من با درک و احساس صادق هدایت و پروست و بعضی از بزرگان دیگر در بعضی مراحل شباهت‌هایی پیدا کرده باشد و البته این طبیعی است.
اما به هر صورت در اهل قصور من تلاش کرده‌ام، تا کاملاً شیوه کار و احساس خودم را انعکاس دهم؛ اهل قصور، تفکر و ذهنیت و امکانات نویسندگی مرا نشان می‌دهد و آثاری که شما نام گرفتید، آثار مسلم و شاهکارهای ادبی در سطح جهان است که من سخت به آن‌ها احترام دارم.
ـ معتقد نیستید که اهل قصور یک شاهکار باشد؟!
* نی... نی... بهتر است که خواننده‌ها قضاوت کنند ولی من چیزی گفته نمی‌توانم.
ـ شما به عنوان یک خواننده چه می‌گویید؟!
* از بعضی صحنه‌ها و بخش‌هایش خوشم می‌آید و یگان وقت که بیکار می‌شوم، آن قسمت‌ها را دوباره مرور می‌کنم، تکرار می‌کنم، البته همان‌طور که گفتید به عنوان یک خواننده نه نویسنده. بله... بعضی از توصیف‌ها و صحنه‌هایش خوشم می‌آید...
ـ «اهل قصور» شما و «گلنار و آیینه» رهنورد زریاب، نمونه‌هایی از داستان‌های روانی و سیال ذهن هستند. در سال‌های اخیر ما چنین نمونه‌هایی را بیشتر می‌بینیم و این‌طور احساس می‌شود که نویسندگان ما به این سمت گرایش پیدا کرده‌اند. این را چطور...؟
* بله... من تأیید می‌کنم که یک تعداد از نویسنده‌ها به همین سمت روان هستند، اما کارشان در مراحل مختلف قرار دارد.
یکی تازه شروع کرده، یکی به یک جایی رسانده و یکی در این راه پیش رفته. به هر صورت تجربه‌هایی از این دست در آثار جدید بعضی‌ها از نویسنده‌ها دیده می‌توانیم. به طور مثال آقای قادر مرادی، خالد نویسا، استاد رهنورد زریاب، سپوژمی زریاب در بعضی آثارش، عتیق رحیمی و بعضی از آثاری که نویسنده‌های مهاجر مقیم ایران مانند معصومه کوثری، محمد آصف سلطان‌زاده، علی پیام، محمد حسین محمدی و دیگران نوشته می‌کنند در همین سو روان هستند.
در این عرصه تجاربی صورت گرفته و آثاری پدید آمده. اما آینده را هنوز نمی‌شود پیش‌بینی کرد.
ـ در مورد آثار خودتان، آیا در آینده این جریان ادامه خواهد داشت.
* خوب، من ببینم که در آینده اثری نوشته می‌توانم... اگر امکانات نوشتن برایم مهیا شود، من همین شیوه را ترجیح می‌دهم.
ـ شما از نویسنده‌های پر کار دهه‌های 50 و 60 بودید. اما در طول 4 ـ 5 سال اخیر اثری ارائه نکردید. جز همان سفرنامه حج. آیا در این مدت روی اثر جدیدی در حال کار کردن بودید؟ کدام اثری را روی دست دارید...
* نظر شما و دوستان و انتقادتان، مورد تأیید من هم هست. متأسفانه در 3 ـ 4 سال اخیر، نسبت فشار کارهای رسمی و دفتری من کمتر وقت پیدا کرده‌ام که بنویسم. و این برای من هم بسیار دردآور است.
به همین ترتیب نویسنده‌های پر کار و فعال ما در دهه‌های 60 و 70 که همه ساله ثمره کارشان را ما می‌دیدیم حالا کم‌کار شده‌اند؛ فعالیت‌شان محسوس نیست. زیادتر در کارهای رسمی و دفتری مشغول هستند. شاید تعدادی از نویسنده‌های ما، دیگر گپ و سخنی برای گفتن ندارند و شاید از این بابت خلع سلاح شده باشند. شاید من هم جز آنان باشم. از لحاظ ذهنی من در این سال‌ها شاید احساس فرسایش کنم و این یک تراژدی است... امیدوار هستم که در آینده بتوانم باز هم کارهایی را در عرصه ادبیات داستانی ارائه کنم... ضمن این‌که زیاد شدن سن هم تأثیرگذار است...
ـ (با خنده) ولی امیدوار هستم که مخصوصاً سن و سال را بهانه نکنید...
* (می‌خندد) یک تعداد زیادی نویسنده‌ها، در ایام جنگ داخلی، در مهاجرت از نظر معیشتی بسیار زیاد صدمه دیدند، از لحاظ معیشتی و اقتصادی روزگار بسیار سختی را سپری کردند. و حال خاطرات آن دوران، این‌ها را آزار می‌دهد.
فکر می‌کنند که در آینده نباید دوباره به وضعیتی مشابه دچار شوند. در آن دوران، نویسندگی کمتر به آن‌ها کمک کرد و از مخاطرات، کمتر نجات‌شان داد. بنابراین از نویسندگی کم‌کم فاصله گرفتند و پی آب و دانه را گرفتند.

 

بازگشت به صفحه قبلی
  خانواده‌امروز / دیتا/ جوانه‌ها / اشپلاق / آرشیو

www.rahenejatdaily.com